خالد عماره، ایران را «دیوار دفاعی منطقه» در برابر پروژه سلطه گری آمریکا و اسرائیل توصیف کرده و ضمن انتقاد از حضور پایگاه های نظامی بیگانه در خلیج فارس، بر ضرورت بازگشت به الگوهای «امنیت جمعی» و «همبستگی عربی-منطقهای» برای عبور از بحران های کنونی تاکید کرد.
به گزارش آوا دیپلماتیک به نقل از المنصة: خالد عماره از سال ۲۰۱۱ تا ۲۰۱۶ ریاست دفتر حفاظت منافع مصر در تهران را بر عهده داشت. این مأموریت، یکی از طولانی ترین دوره های دیپلماتیک برای یک مقام مصری در ایران به شمار می رود. در ادامه، مصاحبه با او را می خوانید که به پرسش هایی درباره روابط دوجانبه مصر و ایران، و نیز بررسی تأثیر حملات آمریکایی-اسرائیلی بر نظام ایران و آینده این کشور پاسخ گفته است.
ما همچنان چه در مصر و چه در ایران، از «دفتر حفاظت منافع» سخن می گوییم و نه «تبادل سفرا» یا «عادی سازی کامل روابط دیپلماتیک» میان دو کشور. دلیل اینکه تا این لحظه روابط دیپلماتیک علی رغم نزدیکی قابل توجهی که همگان شاهد آن هستند از جمله دیدارهایی در سطح سران کشورها و تماس های دوره ای میان وزرای خارجه دو کشور به سطح رسمی ارتقا نیافته، چیست؟
در واقع، روابط مصر و ایران بسیار عمیق تر از صرفِ نام گذاریهاست. برای مثال، هیئت حفاظت منافع مصر در تهران، عملاً به عنوان یک «سفارتخانه» فعالیت می کند؛ یعنی در واقعیت و در صحنه عمل، آن ها با این هیئت تا حد زیادی به عنوان یک سفارت کامل برخورد می کنند. به همین ترتیب، هیئت ایرانی در قاهره نیز از فضای تحرک گسترده ای برخوردار است. سفیر فردوسی پور که در حال حاضر در مصر حضور دارد، در زمانی که من در تهران بودم نیز مسئول پرونده های خاورمیانه و به طور مشخص پرونده سوریه بود؛ ایشان در رسانه ها به شکلی فعال حضور دارند. بنابراین نمی توان گفت که این دفتر حفاظت منافع، بازتاب دهنده واقعیت روابط دیپلماتیک دو کشور است.
این نام گذاری حاصل مذاکرات روابط میان مصر و ایران در ابتدای دهه نود میلادی است. در آن زمان توافق شد که حضور دیپلماتیک تحت عنوان «دفاتر حفاظت منافع» باشد. به طور معمول، یک کشور ثالث مسئولیت حفاظت از منافع کشوری را که در محل حضور ندارد، بر عهده می گیرد؛ اما این موضوع در مورد وضعیت مصر در تهران یا ایران در قاهره صدق نمی کند.
مثلاً ایالات متحده در ایران سفارت ندارد و سوئیس حافظ منافع آن کشور است؛ هیچ دیپلمات آمریکایی در ایران حضور ندارد، علی رغم اینکه کشور ثالثی حافظ منافع آنهاست. کشورهای دیگری را نیز می توان با این وضعیت مقایسه کرد؛ مثلاً کشورهایی که روابطشان را قطع کردند، مانند عربستان سعودی در دورانی که من در ایران بودم؛ سفارتخانه آنها به طور کامل بسته بود و هیچ فعالیتی وجود نداشت.
بنابراین به نظر من، روابط دیپلماتیک دو کشور بازتاب دهنده تمایل به تداوم روابط و وجود کانال هایی برای گفتگو و رایزنی میان طرفین است. اما اینکه چرا به مرحله تبادل سفرا و تغییر نام دفتر نرسیده ایم، به این دلیل است که روابط در طول دورههای طولانی، اسیر شرایط منطقه ای و بین المللی باقی مانده است؛ خاورمیانه در این دوران هرگاه دو کشور به یکدیگر نزدیک شده اند، یک رخداد غیرمترقبه پیش آمده که اتخاذ تصمیم را پیچیده تر کرده است. با این حال، در چندین نوبت طی دوره های گذشته، ما به مرحله ای رسیدیم که در آستانه اعلام بازگشت روابط میان مصر و ایران بودیم.
بگذارید با صراحت بپرسم؛ آیا عدم عادی سازی کامل روابط میان مصر و ایران، به «وتوی آمریکا» یا «وتوی کشورهای حوزه خلیج فارس» ارتباطی دارد؟
این یک دیدگاه شخصی است و لزوماً موضع رسمی محسوب نمی شود؛ ایرانِ پس از انقلاب امام خمینی، سیاستی را در پیش گرفت که تقریباً با سیاست های رئیس جمهور جمال عبدالناصر منطبق بود، اما تحت نامی متفاوت.
ما آن را «ملی گرایی عربی» می نامیدیم و آنها آن را «نهضت اسلامی» می خوانند. با این حال، در مقام عمل، اینها همان سیاست ها هستند؛ به گونه ای که آرمان فلسطین در کانون توجه قرار گرفت و نقش آفرینی های کلیدی منطقه ای که منطقه و پرونده های اساسی آن را به حرکت در میآورد، به جای مصر، از طریق ایران دنبال شد.
البته عبور از نقش مصر دشوار است، اما ایرانی ها با تمام توان تلاش کردند تا این نقش رهبری را در منطقه ایفا کنند؛ به ویژه آنکه سایر کشورهای مهم منطقه ضعیف شدند. به عنوان مثال، کشور محوری نظیر عراق پس از تهاجم آمریکا تضعیف شده و عراق در سینی طلا به ایرانی ها تقدیم شد. مذاکرات میان قاسم سلیمانی و فرماندهان آمریکایی درباره آینده پایگاه های آمریکایی و سایر مسائل در عراق پس از صدام حسین، گواه همین مطلب است.
محک اصلی در اینجا، رقابت میان «پروژه مصری» که دارای صبغه منطقه ای و آزادی خواهانه جهانی بود و «پروژه کنونی ایران» است که آن نیز ماهیتی منطقه ای و آزادی خواهانه دارد. ایران نیز مانند مصر دهه های شصت و هفتاد، روابطی با آمریکای لاتین برقرار کرده است (ما هنوز این روابط را داریم اما نه با آن شتاب سابق). همچنین در آفریقا و مناطق دیگر، شما میبینید که ایران در تمامی عرصه هایی که مصر در آنها تحرک دارد، حضور یافته است.
حضرتعالی به طور حتم پیگیر جدل های اخیر درباره حمایت های مردمی از ایران در شبکه های اجتماعی و مواضع غیررسمی هستید؛ موضوعی که موجب ناخرسندی برخی در کشورهای خلیج فارس و حتی برخی مصریانِ دارای منافع با طرف های خلیجی شده است. شما این وضعیتِ همدردی مردمی در مصر نسبت به ایران را چگونه تفسیر می کنید؟ آیا این یک همدردی بر پایه اصول ملی گرایی یا عربی-اسلامی، یا ناشی از یک مصلحت دوراندیشانه تر است؟ به عبارت دیگر مردم مصر تصور می کنند سقوط ایران در این لحظه در برابر اسرائیل و جبهه آمریکا، به معنای سلطه کامل اسرائیل بر منطقه خواهد بود؟
بله، قطعاً. تصور می کنم ملت مصر به صورت غریزی بر این باور است که مشکلات و تهاجمات همواره از جانب شرق می آید. ما در حال حاضر در جبهه شرقی کاملاً بی دفاع هستیم؛ جهت شرقی مصر تماماً در وضعیت دشواری است: فلسطین در شرایط بسیار سختی قرار دارد، لبنان و سوریه که دیگر نیازی به گفتن ندارند، و عراقِ پس از تحولات اخیر نیز همین طور.
در منطقه شرقیِ مصر، تنها ایران باقی مانده است که به مثابه «دیوار دفاعی» در برابر پروژه سلطه گری یا پروژه امپریالیسم نوین ایالات متحده عمل می کند؛ امپراتوری آمریکایی که از تمامی ابزارهای موجود، از جمله اسرائیل به عنوان یک «دولت وظیفه مدار» (کارکردی) در منطقه و یک «ناو هواپیمابر بزرگ» و پایگاه اصلی استفاده می کند.
این بخشی اساسی از تصور یک شهروند عادی است، حتی بدون آنکه اطلاعات زیادی به او داده شود؛ او می بیند که یک کشور بزرگ قادر است در برابر این پروژه سلطهجو مقاومت کند. پروژه ای که امروزه با صراحت از آن سخن می گویند؛ «اسرائیل بزرگ» اکنون به یک موضوع عادی تبدیل شده است؛ رئیس جمهور آمریکا می گوید اسرائیل کشور کوچکی است و باید گسترش یابد، و آنها در سازمان ملل نقشه های آن را نشان می دهند. تمام اینها یک پیش زمینه دارد. ملت مصر ملتی سیاسی است و توانایی تحلیل شفاف صحنه را دارد. تصور می کنم رهبری مصر نیز نگرانی های بزرگی از ایجاد خلاء در این جبهه شرقی دارد. به عقیده من، این بخش، دغدغه و هراس اصلی است.
بخش دوم مربوط به این است که الگویی وجود دارد که قادر است در برابر ماشین نظامی آمریکا بایستد؛ همان ماشینی که تمام کشورهای خاورمیانه را سردرگم کرده و منطقه را در جنگ ها و بحران های بی انتها فرو برده است. در گذشته، زمانی که اتحاد جماهیر شوروی وجود داشت، ایالات متحده نقشی مسالمت آمیزتر و صلح ساز داشت که ملت مصر نیز از آن استقبال کرد (مانند دوران کاتر و ریگان) در واقع نوعی گشایش وجود داشت. اما در حال حاضر، ایالات متحده دستکش ها را از دست خارج کرده و با زبان «پتک» با تمامی ملتها، و حتی متحدان اروپایی خود، سخن می گوید. این ترکیب کلی باعث شده است که شناخت مردمی بسیار دقیق باشد. البته در دایره نخبگان و اندیشه استراتژیک در داخل مصر، کسانی هستند که به مخاطرات ناشی از این وضعیت بی ثباتی و تضعیف کشورهای اصلی منطقه نیز می اندیشند؛ چرا که مصر خود پیش از این هدف قرار گرفته و تضعیف شده بود.
در همین راستا ارزیابی شما از موضع رسمی مصر در قبال جنگ علیه ایران چیست؟ آیا یک موضع بی طرفانه است یا یک جانبداری تاکتیکی؟
مصر رسماً از وجود «خطای محاسباتی» سخن گفته است. خطای محاسباتی می تواند بخشی از واقعیت صحنه باشد؛ خطای آمریکا قطعی است و خطای اسرائیل که آن را «شریک کوچک تر» در این جنگ آمریکایی-اسرائیلی می نامند نیز هست. همچنین احتمال خطای داخلی در ایران نیز هست، ناشی از اینکه ایران در تعامل با برخی مطالبات مشروع ملت خود تأخیر داشت؛ مطالباتی نظیر طبقه بازار که مهم است، طبقه متوسط، دانشجویان و جوانان؛ مطالبات این گروه ها باید از زمان آغاز آنچه «جنبش سبز» نامیده شد یا دوران احمدی نژاد در سال ۲۰۰۹ مورد توجه قرار می گرفت. این ها خطاهایی است که می تواند منجر به محاسبات غلط طرف های درگیر در تقابل شود.
در مورد مصر، قطعاً ثبات منطقه برای ما حائز اهمیت است؛ چرا که منطقه برای دورانی طولانی از زمان اشغال عراق تا به امروز در وضعیت اضطراب بوده است. این وضعیت بر تمامی برنامههای توسعه و نوسازی و تمایل به ساخت کشوری مدرن و پیشرفته، فشار مستمر وارد کرده است. بنابراین، این وضعیت مستلزم تلاش برای «مهار» و دستیابی به ثبات در سریع ترین زمان ممکن است.
بخش دوم این است که کشورهای عربی، در نتیجه تصمیماتی که خودشان در حوزه خلیج فارس اتخاذ کردند، وارد این تقابل با ایران شدند. این تقابل ناشی از چیست؟ ناشی از وجود پایگاه هایی است که ایران از درون آنها هدف قرار می گیرد. فارغ از مواضع رسمی یا مردمی، ما درباره «حقایق» سخن می گوییم؛ وقتی موشکی از این پایگاه ها به سمت تهران، مشهد یا اصفهان شلیک می شود، آن هم از کشورهایی که لزوماً کنترلی بر آنچه در این پایگاه ها رخ می دهد ندارند (همان طور که دیدیم در پایگاه های عراق و سوریه نیز کنترلی وجود ندارد)، ما با مسئله ای پیچیده و چند بعدی مواجه هستیم.
ما قطعاً همبستگی آشکاری با کشورهای حوزه خلیج فارس داریم که اقتصاد و معیشت مردمشان تحت تأثیر قرار گرفته است؛ میلیون ها مصری در آنجا مشغول به کار هستند و این یک عامل فشار بر ما در معادله ثبات استراتژیک منطقه است. اما معتقدم که در سطح تمام کشورهای منطقه، از جمله ایران، درکی نسبت به این مواضع مصر وجود دارد. چرا ایران؟ چون خودِ ایران رسماً از زبان رئیس جمهورش عذرخواهی کرد که اگر آسیبی ناخواسته به آنها رسیده است؛ اما بابت هدف قرار دادن پایگاه ها عذرخواهی نکرد، زیرا ایران طبق حقوق بین الملل و منشور ملل متحد، مورد حمله عمدی و از پیش طراحی شده آمریکا و اسرائیل قرار گرفته بود که توسط شبکه پایگاه های مذکور و حتی کشورهای ناتو حمایت می شود.
آیا طبق حقوق بینالملل، ایران حق هدف قرار دادن این پایگاه ها را دارد؟
بله، قطعاً حق دفاع از خود را دارد. ایران تا به این لحظه از زبان وزیر خارجه خود با ادبیاتی روشن سخن می گوید که در حال انجام عملیات «دفاع از خود» است. دفاع از خود، صرف نظر از اینکه منبع تهدید کجاست.
من نباید خودم را در معرض هلاکت قرار دهم و سپس بگویم که هلاک شدم. این نقطه محوری داستان است؛ بله، همبستگی و درک وجود دارد زیرا ما نمی خواهیم برادرانمان دچار هیچ گزند و شری شوند، اما باید یک «شفاف سازی» (افشاگری) نسبت به سیاست هایی که منجر به این وضعیت شده نیز صورت بگیرد. آیا دشمنی با ایران طبیعی و حکیمانه بود؟ تصور می کنم این دشمنی از سوی کشورهای پیرامون ایران که میزبان پایگاه های آمریکایی هستند، مطلوب نیست. در حالی که ایران در نهایت یک همسایه و یک کشور مسلمان است.
تلاش شد تا صفحه «صدور انقلاب» و مسائل مشابه که در اوایل انقلاب ایران و دوران التهاب مطرح بود، بسته شود. مصر نیز پس از انقلاب ۱۹۵۲ سیاست های صدوری داشت؛ هر کشور بزرگی، بنا بر طبیعت تحرک خود، بر محیط پیرامونش تأثیر می گذارد؛ به ویژه کشوری بزرگ که دارای تمدن و عمق تاریخی است.
آیا به نظر شما کشورهای خلیج فارس ممکن است با استناد به آنچه در جنگ اخیر با ایران رخ داد، به سمت لغو مجوز فعالیت این پایگاه ها یا فراخواندن آمریکا به برچیدن آنها حرکت کنند، با این استدلال که این پایگاه ها عامل آسیب به این کشورها بوده اند؟
بخشی از آنچه اکنون در حال رخ دادن است، این است که طرف ایرانی صراحتاً این درخواست را از آنها دارد. ایران در حال دفاع از خود و هدف قرار دادن این پایگاه ها و تجمعات سربازان آمریکایی یا مراکز اطلاعاتی آمریکا و اسرائیل در این مناطق است؛ همزمان، این کشورها را به بازنگری در مواضعشان نسبت به این پایگاه ها فرا می خواند و تأکید می کند که عامل اصلی بی ثباتی در منطقه، وجود این پایگاه ها و مناطقی است که خارج از حاکمیت و سیطره این کشورها قرار دارند.
آیا رفتار ایران نمی تواند حسی معکوس ایجاد کند و آنها تأکید کنند که در مورد ضرورت وجود قدرت های خارجیِ حمایتگر، محق بوده اند؟
نخست وزیر اسبق قطر به وضوح درباره این موضوع سخن گفت؛ او گفت ما نمی خواهیم در این «دام» بیفتیم. آمریکایی ها اکنون تلاش می کنند بهانه هایی برای ورود نه تنها به خلیج فارس، بلکه برای وارد کردن کره جنوبی و کشورهای دیگر به این معرکه از طریق ناوچه ها و حمایت های دریایی بیابند تا مثلاً در موضوع تنگه هرمز به آمریکا کمک کنند. به نظر من، فرآیند اندیشیدن به تغییر وضعیت کنونی، یک فرآیند بلندمدت است و در حین نبرد انجام نخواهد شد؛ اندیشیدن به مقوله «امنیت» به طور کلی، فرآیندی بسیار عمیق است که باید به شکلی جدی بر آن درنگ کرد. ما در مصر از زمان پادشاهی و دوران سعد زغلول پاشا، سیاستی روشن مبنی بر مخالفت با پایگاه های خارجی و پیمان های خارجی داشته ایم؛ این یک سیاست حکیمانه است که مصر بر آن پافشاری کرده و در طول بیش از ۱۰۰ سال، کارآمدی خود را به اثبات رسانده است.
دولت و ارتش مصر تفاوت زیادی با کشورهای خلیج فارس دارد. این موضوع ما را به سوال مهم دوم میرساند که محمد بن جاسم نیز آن را مطرح کرد: ایده تشکیل یک «نیروی نظامی خلیجی» وابسته به شورای همکاری خلیج فارس برای دفاع از منطقه. به نظر شما این پیشنهاد قابل اجرا است؟
پیشنهاد تشکیل نیرو در چارچوب شورای همکاری از مدت ها پیش مطرح بوده و در کمیته ها، سطوح وزارتی و اجلاس های سران بحث شده است؛ اما تحرک عملی در این راستا صورت نگرفته است. این موضوع شبیه اتحادیه اروپاست که ۳۰ سال است از ارتش اروپایی و صنایع نظامی واحد سخن می گویند اما اتفاقی نیفتاده و تازه در آغاز راه با اختلافات روبرو هستند.
به اعتقاد من، موضوع مستلزم فعال سازی «توافق نامه دفاع مشترک» در چارچوب اتحادیه عرب است. همه اینها موجود است؛ اگر کسی می خواست از خود دفاع کند، ما حضور داشتیم. کشورهایی که ارتش داشتند، همان هایی بودند که در «بهار عربی» هدف قرار گرفته و از پای درآمدند. چه کسی آنها را هدف قرار داد؟ تمام اینها سوالاتی است که نیازمند شفاف سازی است.
پیش از بهار عربی، ما اشغال عراق را داشتیم که تهاجم به یک کشور عربی بود و حساسیت های خاص خود را داشت. منظور من این است که جنگ ۲۰۰۳ آمریکا علیه عراق فرصت مناسبی برای اجرای توافق نامه دفاع مشترک عربی بود، اما کشورهای خلیج فارس و کشور دوست، کویت، ترجیح دادند آمریکایی ها در کنارشان باشند. اگر موضوع در چارچوب عربی دنبال می شد، امکان پذیر بود؛ کما اینکه اولین کسانی که برای آزادسازی کویت وارد شدند، مصریان بودند که بزرگترین نیرو را پس از ارتش آمریکا تشکیل می دادند.
در سایه التهاب موجود در برخی محافل خارجی نسبت به اظهارات دبیرکل سابق اتحادیه عرب (عمرو موسی) یا دبیرکل کنونی (احمد ابوالغیط) به دلیل اینکه حملات ایران را در سطحی که کشورهای خلیج فارس انتظار داشتند توصیف نکردند. آیا فکر می کنید این التهاب بر انتخاب جانشین آقای ابوالغیط سایه بیندازد؟ به ویژه آنکه توافقات اولیه ای بر سر یک شخصیت مصری حاصل شده است.
این موضوعات از هم جدا هستند. طبیعی است که یک جنگ بزرگ در منطقه با مشارکت مستقیم بزرگترین ارتش جهان (آمریکا) محل جدل و کشمکش باشد. همچنین طبیعی است که مصر به عنوان بزرگترین کشور عربی از نظر جمعیت و نقش های ملی تاریخی اش، از برادران خود در کشورهای خلیج فارس حمایت کند و برای آرام کردن اوضاع تلاش نماید.
موضوع اتحادیه عرب در زمان خود حل خواهد شد و معتقدم سنتِ مصری بودنِ دبیرکل همچنان نافذ باقی می ماند. اما مسئله «نظام عربی» نیازمند تفکر عمیق ما و به ویژه نسل های نوظهور است؛ چرا که این نظام پیش از سازمان ملل یا همزمان با آن شکل گرفته و از قدیمی ترین نظام های جهان است، اما تحت فشارهای غیرطبیعی برای فروپاشی قرار گرفته است.
مهم ترین فشار، ایجاد کیانی به نام «اسرائیل» در منطقه، فرآیند تقسیم، جنگ ۴۸ و تمامی جنگ هایی بود که مصر به مدت ۵۰ سال تا زمان توافقات صلح درگیر آنها بود. هیچ منطقه ای چنین فشارهایی را تجربه نکرده است. در حالی که اکثر مناطق جهان در صلح و توسعه بودند، ما در وضعیت جنگ بودیم و همچنان هستیم.
مسئله اصلی به عقیده من این است که بیندیشیم نظام عربی چگونه باید با سایر قدرت های مهم منطقه مانند ایران و ترکیه تعامل کند؛ کشورهایی که در سال های گذشته ثابت کرده اند می توانند عامل بی ثباتی یا عامل ثبات باشند.
ما نقش ترکیه در سوریه را دیدیم که مواضعی کاملاً مغایر با ایران داشت و آنجا به عرصه درگیری های منطقه ای و بین المللی تبدیل شد. ما باید برای آینده این منطقه، به دنبال تحقق ثبات و ایجاد یک چشم انداز «امنیت جمعی» باشیم. اتحادیه عرب فارغ از اینکه چه کسی آن را رهبری کند، نقشی بزرگ خواهد داشت زیرا اکثر کشورهای منطقه را در بر می گیرد. کشورهایی نظیر ترکیه و ایران که در شمال و شرق با ما همسایه اند نیز نقش دارند، چون حضور دارند و دارای منافع هستند (چنانکه در لیبی، سودان و جاهای دیگر دیدیم). این فقط کار دیپلمات ها نیست، باید مراکز پژوهشی و آینده پژوهی در این مورد فعالیت کنند چون موضوع به آینده تمدنی ما گره خورده است.
به موضوع هدف قرار دادن پایگاه های نظامی آمریکا در خلیج فارس باز گردیم که برخی آن را تعرض به کشورهای خلیج فارس قلمداد کردند. به نظر شما مصر باید در چنین موقعیتی چه می کرد؟ آیا کشورهای خلیج فارس انتظاری فراتر از موضع کنونی مصر داشتند؟
به عقیده من، این جنگ یک جنگ غافلگیرانه بود؛ چرا که مذاکراتی در جریان بود و در میانه مذاکرات، جنگ یا تجاوز آغاز شد. چیزی شبیه به جنگ ۱۹۶۷. در آن زمان ما در جهت به نتیجه رسیدن مذاکرات و مسیر دیپلماتیک فشار می آوردیم. ما با ایرانی ها در تماس بودیم و در توافق با آژانس بینالمللی انرژی اتمی نقش مثبتی ایفا کردیم که مورد تقدیر ایران و کشورهای خلیج فارس قرار گرفت. اما آیا پیش از این جنگ با کسی مشورت شد؟ مثلاً آمریکا و اسرائیل که از این تجاوز به عنوان «عملیات مشترک» یاد می کنند، آیا کسی را مطلع کردند؟ این جنگِ «انتخابی» و «تجاوزکارانه مشترک» برای کسی روشن نبود؛ هرچند حس عمومی نسبت به وقوع جنگ وجود داشت، اما آیا به کسی ابلاغ شد که قرار است از این پایگاه ها استفاده شود و سامانه های پدافندی که برای دفاع از منطقه خلیج فارس مستقر شده بودند، برای دفاع از اسرائیل به کار گرفته خواهند شد؟ واشینگتن این موضوع را پنهان نمی کند؛ وزیر جنگ آنها در اولین کنفرانس خبری گفت متحدانی وجود دارند که قابل اعتمادند و دیگرانی که قابل اعتماد نیستند. این سخن صریح است؛ او روی کسانی که با آنها وارد عملیات مشترک شده حساب می کند و بقیه خارج از گود هستند.
وقتی رئیسجمهور مصر در چندین نوبت اعلام کرده که امنیت ملی خلیج فارس «خط قرمز» مصر است و آن عبارت مشهور «مسافة السکه» (به فاصله پیمودن یک راه کوتاه) را در سال ۲۰۱۴ به کار برد، آیا کشورهای خلیج فارس با بازخوانی این اظهارات، در حال بازنگری در روابط خود با مصر نیستند؟
خیر، بلکه آنها باید در زمان مناسب در اقدامات خود بازنگری کنند. ما آماده بودیم؛ بارها گفتیم که امنیت ملی عربی وجود دارد و ما نقش خود را ایفا می کنیم. پیشنهاد تشکیل سازمان کشورهای کرانه دریای سرخ را دادیم، خواستار عملیات امنیت جمعی شدیم، گفتگو میان کشورهای خلیج فارس و ایران را تشویق کردیم و روابط راهبردی با ترکیه برقرار نمودیم. اما ما در کجای این معادلات هستیم؟ مصر به تنهایی نمی تواند معجزه کند.
کشورهایی که دارای مازاد مالی هستند، باید به خاطر بیاورند که این ثروت ناشی از چیست؛ ناشی از جنگ ۱۹۷۳ است. اصطلاح «پترودلار» تا پیش از جنگ ۱۹۷۳ شنیده نشده بود. تمام این انباشت مالی ناشی از آن جنگ است که در آن همه همبسته بودیم و این همبستگی باید ادامه می یافت. اما اکنون به جایی رسیده ایم که دولته ای ملی در کشورهای اصلی منطقه تضعیف شده و ارتش های بزرگ از بین رفته اند و آنچه باقی مانده ضعیف است.
تمامی کانون های استراتژیک در مرزهای مصر ملتهب هستند. باید در مفهوم «امنیت جمعی» بازنگری شود؛ اینکه چگونه محقق شود و نقش هر یک از ما در نظام عربی و نقش همسایگان چیست. ما توانستیم صفحه جدیدی با ترکیه بگشاییم؛ این یک الگو برای یافتن راهکارهای منطقه ای در آینده است.
در چارچوب تحلیل چشم انداز آینده، آمریکا و اسرائیل با مجموعه ای از اهداف اعلامی برنامه هسته ای، برنامه موشکی و براندازی نظام ایران، وارد این جنگ شدند. آیا شما این اهداف را با توجه به گذشت چند هفته از جنگ و نتایجی که همسو با خواست واشینگتن به نظر نمی رسد، قابل تحقق می دانید؟
به باور من، نوعی «غرور قدرت» وجود داشت که می توان گفت همان محرک اصلی تصمیم آمریکا در مسئله این جنگ بود. من پیش تر گفته ام که این یک «جنگ اختیاری» است؛ به این معنا که آنها خود این جنگ را برگزیدند.
اهدافی که از آنها سخن میگویید یعنی سرنگونی نظام، عملیات مربوط به برنامه هسته ای، برنامه موشکی و همچنین بازوان منطقه ای ایران، آیا هیچ کدام محقق شد؟ در جواب باید گفت که خیر، دقیقاً برعکسِ تمام آنچه درباره اش صحبت می کنیم، اتفاق افتاده است.
درباره موضوع «سرنگونی نظام» باید گفت که نظام اکنون در قدرتمندترین وضعیت خود قرار دارد، چرا که پوست اندازی کرده و همچنان به عنوان نظامی منسجم باقی مانده است. حتی رهبر جدید نیز از خانواده خامنه ای است؛ یعنی او نیز همچون پدرش است. ایشان فردی جوان و ۵۶ ساله است که می توان گفت نسل جدید به شمار می رود. اما آیا این نظام جدید تندروتر است؟ قطعاً. حتی در سطح انسانی، این شخص، پدر، دختر و همسر خود را از دست داده است؛ یعنی سختی های بسیاری کشیده است. خداوند همگی شان را رحمت کند.
درمورد موضوع «برنامه هسته ای» جهت اطلاع، بیش از ۳۳ هزار دانشمند و متخصص در حوزه کاربردهای هسته ای در این برنامه فعالیت می کنند. حال آیا برچیدن چنین برنامه ای با چند موشک یا اقداماتی از این دست ممکن است؟ اینها صرفاً حرف است. تمامی این افراد به کارشناسان خارجی متکی نیستند؛ اینها نیروهای آموزش دیدهای هستند که فارغ التحصیل دانشگاه ها و دپارتمان های مختلف خودشان هستند و برخی از آنان در زمره بزرگترین شخصیت ها و دانشمندان جهان در حوزه هسته ای محسوب می شوند.
همینطور می خواهند به اورانیوم ۶۰ درصد غنی شده ایران دست پیدا کنند؛ باید پرسید که چرا با نیروهای ویژه فرود نیامدند تا آن را بربایند و تصاحب کنند؟ در حالی که اورانیوم قیمت خوبی دارد و معامله پرسودی است و در بازار سیاه بیش از یک یا یک و نیم میلیارد دلار ارزش دارد. اما چنین اتفاقی رخ نداد.
در مورد «برنامه موشکی»، همان طور که می گویند، موشک ها خود سخن می گویند. هیچ صدایی بالاتر از صدای نبرد نیست. این همان بازوان ایران است که اکنون فعال هستند؛ عراق و خودِ یمن، و دیگری نیز آماده است و آمادگی خود را اعلام کرده است. بنابراین، شما با تمامی جبهه ها مواجه هستید، به استثنای وضعیتی که پیش از این در سوریه حاکم بود. عملکرد حزب الله در چند روز گذشته قابل توجه است که چنین توانمندی های موشکی عظیم و قابلیت های رزمی نیروهای «رضوان» را در اختیار دارند؛ همان گروه های پیشرو در مرزهای جنوبی لبنان. این در حالی است که برخی گمان می کردند کار آنها تمام شده و می گفتند حزبالله از میان رفته است.
علاوه بر اینها، موضوع دیگری به پرونده های قبلی افزوده شده و آن «امنیت انرژی» است. من با کسب اجازه از شما، آنچه در حال رخ دادن است را «بحران هرمز» می نامم، مشابه بحران سوئز. تحلیل عمیق تر این موضوع را به خواننده، بیننده یا تحلیل گر واگذار می کنم که این مسئله برای ایالات متحده به عنوان یک ابرقدرت چه معنایی دارد.
در روزگار بحران سوئز، ابرقدرت جهان بریتانیای کبیر بود؛ امپراتوری که خورشید در آن غروب نمی کرد، اما سرانجام تمامی خورشیدها غروب کردن است و اکنون خورشید در پشت مه و بالای ابر به سر می برد.
تاریخ درس های بسیاری دارد که می توان از آنها بهره برد و عبرت گرفت. می توان گفت مشکلی که اکنون وجود دارد و درون ایالات متحده درباره آن بحث می کنند، پدیده ای است که آن را «فرسایش بیش از حد امپریالیستی» می نامند؛ به این معنا که نوعی توسعه طلبی بسیار گسترده از سوی ایالات متحده در سراسر جهان رخ داده که دیگر قادر به کنترل آن نیستند. این موضوع اکنون تأثیری منفی بر آنها گذاشته است. چرا؟ زیرا به عنوان مثال، پایگاه هایی را دیدیم که آمریکا قادر به دفاع از آنها نیست و هدف قرار می گیرند. وقتی ۲۰ پایگاه مدام زیر ضربه باشند، پرستیژ آنها به عنوان یک قدرت بزرگ چگونه خواهد بود؟






