زینب کرلانگیچ در خانواده‌ای مذهبی و سیاسی پرورش یافت. او با دوری از فضای پرهیاهوی سیاست، برای ساختن یک زندگی آرام با یک استاد زبان و ادبیات فارسی ازدواج کرد. وی چنان روحیه شاعرانه‌ای دارد که نام‌های خوش‌آهنگ فارسی او را ترغیب کرده تا نام فرزندانش را با این حس و حال انتخاب کند. خانم کرلانگیچ پس از تحصیل در رشته زبان و ادبیات عربی، به خوشنویسی روی آورد و یادگیری تذهیب را نیز به آن افزود. او اکنون پس از تکمیل آموزش خط رُقعه، مجوز تدریس آن را دریافت کرده و یادگیری خط ثلث را به طور کامل به پایان رسانده است.


گفتگوی اختصاصی آوا دیپلماتیک با خانم
زینب کرلانگیچ همسر سفیر ترکیه در ایران

در ابتدا بفرمایید که در کدام شهر متولد شدید و دوران کودکی و نوجوانی خود را چگونه گذراندید؟

من متولد آنکارا هستم و کودکی و نوجوانی‌ام را در همان شهر گذراندم. دوران ابتدایی و متوسطه را در دبیرستان امام خطیب در آنکارا سپری کردم. در ترکیه، غیر از دبیرستان‌های امام خطیب، مدارس دینی دیگری وجود ندارد و در سطوح بالاتر، دانشکده‌های الهیات داریم.

پدر و مادر من هر دو در رشته الهیات تحصیل کرده اند و همکلاسی بودند که با هم آشنا شدند. پدرم ابتدا در دانشگاه پلی تکنیک خاورمیانه در آنکارا قبول شد اما چون در داخل دانشگاه نمازخانه وجود نداشت و این آزادی برای دانشجویان وجود داشت در شرایطی که نمره آنها اجازه می داد در هر دانشگاه دیگری ثبت نام کنند، او رشته و دانشگاه خود را تغییر داد.

مادرم ابتدا در رشته تئاتر در دانشگاه پذیرفته شده بود، اما اتفاقی برای او افتاد. پدربزرگم روزی او را به مسجد برد و به او می گوید ما برای دعا و نیایش به اینجا آمده‌ایم.

مادرم در آنجا با خود گفت که ما برای دعا آمده ‌ایم، اما من بلد نیستم چه کار کنم و نمی ‌دانم دعا به چه شکلی باید گفته شود. این سؤال که برای او پیش آمد، باعث شد تصمیم بگیرد که به جای رشته تئاتر، در رشته الهیات تحصیل کند و دست ‌کم این موضوع را در دانشگاه بیاموزد. به این ترتیب، او به جای رشته تئاتر، در رشته الهیات ثبت نام کرد.

ما پنج خواهر و برادر هستیم که من بچه اول خانواده هستم. دو تا از خواهر برادرهای من دو قلو هستند. من در چنین خانواده و چنین فضایی بزرگ شدم.

پدر شما پس از فارغ‌التحصیلی از دانشگاه چه مسیری را در عرصه سیاست و تجارت طی کرد؟

پدر من پس از فارغ التحصیلی از دانشگاه، وارد عرصه سیاست شد و در کنار نجم الدین اربکان فعالیت می ‌کرد. در یک دوره ‌ای، آقای اربکان تصمیم گرفت که او را به عنوان نماینده‌ مجلس معرفی کند، اما به دلیل سن کم پدرم، این امر محقق نشد. با این حال، پدرم به مدت چهار سال رئیس دفتر آقای اربکان بود و پس از آن، پدرم وارد دنیای تجارت شد.

چه عواملی باعث شد تا پدرتان از عرصه سیاست فاصله بگیرد؟

همانطور که می دانید در سال 1980 در ترکیه کودتا شد. پدر من قبل از آن تاریخ از سیاست فاصله گرفته بود. مدتی قبل از آن تاریخ نیز در ایران انقلاب شده بود و از همان ابتدا تحریم هایی علیه ایران شروع شد.

تا جایی که به خاطر دارم، پدر من آن دوره یک کارخانه تولید ماشین آلات کشاورزی داشت. من آن زمان خیلی کوچک بودم. پدر من آن زمان علیرغم آن تحریم ها با ایران تجارت داشت و به این کشور صادرات داشت. من از او می پرسیدم که چه چیزی به ایران صادر می کنید و او می گفت درب و پنجره و چیزهای این قبیل. راستش من دقیق خاطرم نیست اما چیزی که هست از همان سن کودکی یک کنجکاوی و یک آگاهی نسبت به ایران داشتم و این باعث شده بود که حتی یک حس آشنایی و الفتی نسبت به ایران در من وجود داشته باشد. بعدها پدر من بیشتر روی بازار اروپا متمرکز شد و دیگر تجارتش با ایران قطع شد.

آیا در زمانی که پدرتان رئیس دفتر آقای اربکان بود هیچوقت فرصت کردید وی را ببینید؟ چه خاطراتی از او دارید؟

من خاطره مشخصی از آقای اربکان ندارم ولی او را بارها دیده بودم. پدرم خاطراتی از او دارد چون با او از نزدیک کار کرده بود. ما در آن فضا بزرگ شدیم. حتی در سال ۱۹۹۸، مادرم از سوی حزب رفاه به ‌عنوان نامزد نمایندگی مجلس معرفی شد، اما انتخاب نشد. به ‌طور کلی، خانواده ما، طی چهار سال، با آقای اربکان و فضای سیاسی در ارتباط بود.

آیا مادر شما هیچ‌ گاه منصبی سیاسی نداشت؟

مادرم نامزد ورود به مجلس شد، اما انتخاب نشد. اگر بخواهم شفاف با شما سخن بگویم، مادرم همواره خیلی بیشتر از پدرم اهل سیاست بود. او در نهادهای جامعه مدنی فعال بود و هنوز هم هست. در آن دوران، مادرم در نشست‌های حزب شرکت می کرد. البته پدرم هنوز با خیلی از اعضای حزب عدالت و توسعه دوستی نزدیک دارد. بهتر است این طور بگویم که ما بیشتر از اینکه در فضای حزبی و سیاسی به عنوان یک سیاستمدار و فعال سیاسی حضور داشته باشیم، عمدتاً بخشی از آن جامعه بودیم که با آنها رابطه دوستانه و مراوده داشتیم.

آیا از فعالیت‌های سیاسی مادرتان یا پدرتان خاطره‌ای دارید؟

ترکیه مانند ایران، فضای سیاسی پر تحرک و پر اتفاقی دارد. برای مثال، به نظر من، انتخاب نشدن مادرم به عنوان نماینده مجلس، خیر و صلاحی در پی داشت؛ چرا که ایشان در حوزه آموزش فعال بودند و مدرسه ‌ای خصوصی را که تأسیس کرده بودند، اداره می‌ کردند. اگر به عنوان نماینده مجلس انتخاب می‌ شدند، احتمال داشت که موجودیت آن مدرسه در پی اتفاقات بعدی به خطر بیفتد.

مادر من خیلی فعال بود. من خاطرم هست که بعضی شب ها او به خاطر کار زیاد ساعت دو سه نیمه شب به خانه برمی گشت. پدرم نیز اعتراضی نداشت و مانع او نمی ‌شد، زیرا می ‌دانست که نمی‌ تواند او را در خانه نگه دارد؛ ضمن اینکه مادرم چنین شخصیتی نداشت که خانه‌ نشین باشد.

با توجه به مشخصاتی که از مادرتان بیان کردید، تا چه اندازه شبیه ایشان هستید؟

من از این جهت اصلا شباهتی به مادرم ندارم. من و همسرم هر دو آدم ‌های بسیار آرامی هستیم. من قبل از ازدواج همیشه دعا می ‌کردم که خدایا کسی را سر راه من قرار بده که سر کار برود و به خانه بیاید و آرامش داشته باشیم. در واقع او سرگرم کتاب ‌هایش باشد و فضای آرامی در خانه برقرار باشد. خدا را شاکرم که چنین کسی را سر راه من قرار داد.

آقای حجابی کرلانگیچ، فراتر از یک دیپلمات یک فرد دانشگاهی نیز هستند. اولین آشنایی شما با ایشان چگونه و از کجا آغاز شد؟

مادرم در مدرسه دوستی و همکاری داشت که در واقع، شوهر آن خانم باعث آشنایی ما شد و به نوعی ما را به یکدیگر معرفی کرد. باقی قضایا در ادامه پیش رفت.

آیا عروسی سنتی داشتید؟

نه به آن شکل سنتی نبود چون وقتی ما می گوییم سنتی، معمولا اول از خانواده داماد می آیند دختر را می بینند و در نهایت بعد از آنکه آنها تایید کردند، جوان ها به هم معرفی می شوند ولی برای ما به این شکل نبود. من خیلی علاقه مند به شعر بودم. خودم شعر نمی سرودم اما خیلی شعر می خواندم و حفظ می کردم. من از قبل، شعرهای همسرم را خوانده بودم منتها همیشه در ذهن من این تصور وجود داشت که شاعر فردی سالخورده و مسن است. وقتی که صحبت ازدواج مطرح شد و همسر دوست مادرم اسم او را گفت، من گفتم او را می شناسم و اشعارش را خوانده ام. فکر می کنم سن او باید خیلی زیاد باشد. او گفت نه، ایشان جوان است. به این ترتیب ما به هم معرفی شدیم. البته از نظر دینی هم اینکه جوانان بخواهند بهم معرفی شوند و صحبتی با یکدیگر داشته باشد، مجاز است.

همسرتان اولین شعر عاشقانه را چه زمانی برای شما سرود؟

ایشان برای خدمت سربازی به منطقه ای به نام موش در آناتولی رفته بود. آنجا زمستان های خیلی سختی دارد. آنجا بود که او شعری را برای من نوشت.

آیا در آن دوران از دلتنگی‌هایش برای شما می‌ نوشتند؟

بله، در آن زمان، به دلیل شرایط پادگان، امکان تماس تلفنی وجود نداشت، اما نامه ‌نگاری ممکن بود. البته در همان دوران، دخترمان دو سال و نیم داشت و او بعد از فارغ التحصیلی از مقطع دکتری به خدمت رفت.

در واقع ما هر دو در یک دانشکده بودیم. من دانشجوی زبان و ادبیات عربی بودم و ایشان استاد زبان و ادبیات فارسی بود. در آن مقطع بود که او به خدمت سربازی رفت و من هم سال آخر دانشگاه بودم.

آداب و رسوم مربوط به عروسی در ترکیه چگونه است؟ سبک و سیاق عروسی شما چگونه بود؟ شرط شما برای آقای داماد چه بود؟

در ترکیه نیز تقریباً مانند ایران است و معمولاً ما یک عقد شرعی قبل از ثبت ازدواج می‌خوانیم. کسی که عقد ما را می‌خواند، دوست پدرم بود و آقای حجابی را از قبل می‌شناخت. وقتی پدرم به او گفت که نامزد دختر من آقای حجابی است، او گفت که من او را می‌شناسم. آزارش حتی به یک مورچه هم نمی‌رسد.

در عقد اسلامی معمولاً بحث مهریه مطرح می‌شود. پدر و مادر من با وجود اینکه آدم‌های خیلی سرسختی در حوزه کاری خودشان بودند، اما اینجا اصلا سختگیری نکردند. من هم نخواستم که مشکلی پیش بیاید؛ چون ذهنیت ما این بود که با این ازدواج قرار است یک عمری طی شود و پایه‌های آن اینجا دارد شکل می‌گیرد و به همان شکل هم ادامه پیدا خواهد کرد.

ما سعی کردیم که ازدواج خود را راحت برگزار کنیم. البته مسئله تعیین مهریه در ترکیه وجود دارد که مثلاً باید فلان قدر طلا باشد و گاهی در طلافروشی داستان‌هایی به وجود می‌آید و قضیه ازدواج کلاً به هم می‌خورد. در ملاقات بین خانواده‌ها پدر شوهر من می‌گفت که من می‌خواهم فلان چیزها را بخرم، ولی من گفتم نه، همان مقداری که گرفته‌اید کافی است و به مابقی آن نیازی نیست.

واقعیت این است که بعضی ها مثلا یک کیلو طلا می خواهند و ایده آل های خیلی عجیب و غریبی دارند که به نظر من این درست نیست. بعضی ها هم که از نظر دینی خیلی خودشان را مقید می دانند، می گویند من را یک سفر حج که ببرد کافی است. به نظر من این هم درست نیست چون این که یک زن بتواند ادامه حیات خودش را در یک حد معقولی تامین کند مهم است.

من معتقدم که دین هم مهریه را برای همین منظور در نظر گرفته است و باید حد معقولی در این زمینه رعایت شود. بودن مهریه لازم است، اما افراط در آن غیرمنطقی است. چیزی که امکان دادن و گرفتنش وجود ندارد، قول آن را دادن، اتفاق درستی نیست. من خودم یک خانه و یک سفر حج را به عنوان مهریه خواستم و الان که فکر می ‌کنم، می‌ بینم همان سفر حج را هم می‌ شد که نخواهم و همان خانه کفایت می ‌کرد؛ چون خانه برای تأمین دنیا است و شاید درست نباشد آدم یک چیزی که مربوط به آخرت است را با این مسئله قاطی کند. خدا را شکر تمام آن چیزهایی که صحبتش را کرده بودیم تأمین شده و من آنها را دارم.

در این میان برخی از خانواده ها، خیلی سنتی هستند و یا فرهنگ خانوادگی قدیمی خود را حفظ کرده‌اند. این موضوع هم به منطقه خاصی مربوط نمی شود. با این که به لحاظ شرعی مهریه حق دختر است، می بینیم که پدر عروس، پول مهریه را برای خود برمی دارد. باید توجه داشته باشیم که چنین برخوردهایی هم وجود دارند که از نظر من منطقی نیستند.

من نمی‌دانم در ایران هم خانواده‌ها برای خرید به بازار می‌روند یا نه، اما ما در ترکیه چنین رسمی داریم و فکر می‌کنم اگر خانواده‌ها، دختر و پسر را همراهی می‌کنند، باید به عنوان پشتیبان در کنار آنها باشند و اجازه بدهند که آن دو نفر، آزادانه انتخاب خود را داشته باشند. در غیر این صورت، زندگی ‌ای که بخواهد با این مسائل شروع شود، یا به آخر نمی‌رسد، یا اگر هم برسد، لنگ ‌لنگان و با مشکل پیش می‌رود.

اولین فرزند شما چه زمانی به دنیا آمد؟ آیا در ترکیه برای نامگذاری فرزند آداب و رسوم خاصی وجود دارد؟

اولین فرزند ما در سال 1994 به دنیا آمد. در ترکیه رسوم مختلفی وجود دارد، اما پدرم و همسرم معتقد بودند که انتخاب اسم بچه حق مادر است و به همین خاطر تعیین اسم را به من واگذار کردند. البته این رسم در ترکیه وجود دارد که اسم را پدر یا پدربزرگ انتخاب می ‌کند یا اسم او را روی فرزند می‌گذارند. بعد از تعیین اسم توسط بزرگترها، مثلاً پدربزرگ، در گوش بچه اذان می‌خواند و اسم او را در گوشش می‌گوید. البته اسم بچه‌ هایمان را من انتخاب کردم و همسرم هیچ مخالفتی نشان نداد و راضی بود.

من زبان فارسی را خیلی دوست دارم البته هیچوقت نتوانستم فارسی را کامل یاد بگیرم اما آهنگ اسم های فارسی به گوش من زیبا می آید. به همین دلیل اسم فرزندانم را با این حس و حال انتخاب کردم. اسم دخترم هما است که یک نام فارسی است و ما نور هم به آن اضافه کردیم و اسم او را «هما نور» گذاشتیم. دو فرزند پسر هم دارم. اسم پسر بزرگم که فرزند وسطی ما می شود «یوسف رها» است. اسم فرزند کوچکمان نیز «احمد سها» است.

شاید خاطرتان باشد که آن زمان یک مجری در تلویزیون بود به اسم رها مختار. من که خواستم اسم فرزندم را رها بگذارم، احساس کردم شبیه اسم او می شود. از این رو اسم فرزندم را «یوسف رها» گذاشتم. اسم پدر همسر من نیز یوسف بود اما من به خاطر ایشان این اسم را انتخاب نکردم ولی حس می کردم ایشان هم با این اسم موافقت می کند. من کلا از اسم یوسف خوشم می آمد و بعد کلمه رها را به آن اضافه کردم.

فرزندان شما در حال حاضر به چه فعالیت‌هایی مشغول هستند؟

دختر بزرگم فارغ التحصیل رشته زبان و ادبیات ترکی و اکنون معلم است. او دو فرزند کوچک دارد. فرزند دوم من یوسف رها، قبلاً در رشته ادبیات پذیرفته شده بود، اما اکنون دانشجوی رشته جامعه ‌شناسی دانشگاه باشکنت است. فرزند سوم من، احمد سها، نیز در ایران دانش ‌آموز مدرسه بین‌المللی است.

شما به ازدواج خودتان اشاره کردید و گفتید که پدر و مادرتان سخت‌گیری نکردند. آیا شما هم همین رویکرد را در مورد دخترتان داشتید؟

من از ابتدا ذهنیتی داشتم و به آن باور داشتم و هنوز هم بر همان باور هستم. ازدواج امری است که باید جوانان را به آن تشویق کرد. هم دین این مسئله را تشویق می‌کند و هم از نظر اجتماعی پسندیده است که جوانان یکدیگر را بیابند و خانواده تشکیل دهند و زندگی خود را بسازند.

همان‌طور که ازدواج ما را آسان گرفتند و ما به ‌راحتی توانستیم زندگی خودمان را تشکیل دهیم، من نیز با همین ذهنیت در مورد دخترم عمل کردم. اینکه مثلاً بیست عدد النگو بیاورند و به دست او کنند، آن‌ قدری اهمیت ندارد که همسر او به درستی و با محبت با او رفتار کند. اخلاق خوب از همه طلاهایی که برای او می‌آورند، ارزشمندتر است.

کدام مراسم ها و آیین های ملی و مذهبی در ترکیه برای شما جایگاه ویژه تری دارند؟

در ترکیه مانند ایران و سایر کشورهای مسلمان، عید قربان و عید فطر از اهمیت ویژه‌ای برخوردار هستند و خانواده‌ها به دیدار یکدیگر می ‌روند.

با توجه به اینکه جنابعالی جزو طیف اسلام ‌گرا در ترکیه محسوب می شوید، به نظر شما آیا در سال‌های اخیر، شعائر دینی و مذهبی در ترکیه کمرنگ‌تر شده یا برعکس، پررنگ‌تر شده است؟

من می‌خواهم صادقانه و شفاف به این سؤال پاسخ دهم. در بدنه اصلی جامعه ترکیه، شکافی بین اسلام‌گرایان و لائیک‌ها وجود ندارد و مردم با یکدیگر زندگی می‌کنند. اقشار رادیکال از هر دو طیف، یعنی اسلام‌گرایان رادیکال که خود را بسیار دیندار می‌دانند و گروهی نیز از آن طرف که خود را بسیار سکولار یا لائیک می‌دانند، ممکن است چنین تنشی با هم داشته باشند؛ اما سایر مردم، فارغ از گرایش سیاسی، مذهبی و سبک زندگی، با یکدیگر زندگی می‌کنند و رفت‌وآمد دارند. برای مثال، من در اولین کلاسی که برای فعالیت‌های هنری‌ام رفتم، خانمی که نزد او آموزش می‌دیدم، از نظر سبک زندگی و تفکر، مشخصاً از حزب جمهوری خلق بود و خودش می‌گفت که به پدرم قول داده‌ام تا آخر عمر به هیچ حزبی جز حزب جمهوری خلق رأی ندهم.

من شش سال با او در یک مکان کار می‌کردم و من از او یاد می‌گرفتم و او به من آموزش می‌داد. چنین شکافی در بدنه اصلی جامعه وجود ندارد. برای مثال، در مورد ماه رمضان، کسی که روزه‌دار است، برای خودش روزه می‌گیرد و کسی که به هر دلیلی روزه نیست، به کافه می‌رود و غذا یا چای خود را می‌خورد و کاری به کار یکدیگر ندارند. در مورد مسئله حجاب نیز به همین شکل است. زنانی هستند که چادر مشکی می‌پوشند، زنانی هستند که حجاب معتدل‌تری دارند و حد شرعی را رعایت می‌کنند و زنانی هم هستند که بدون حجاب شرعی و با سر باز بیرون می‌آیند. این انتخاب خودشان است و این افراد خیلی با هم درگیر نیستند.

در ترکیه، ایران یا کل خاورمیانه، بیشتر از اینکه این درگیری‌ها درون‌زا باشد و در خود جامعه شکل گرفته باشد، بیشتر مسائلی هستند که از بیرون به جامعه تحمیل می‌شود. به عنوان مثال در کشور آلمان که تعداد ترک‌ها خیلی زیاد است و پتانسیل‌های بسیار بالایی هم دارند در آنجا با مسیحیان در کنار هم زندگی می‌کنند؛ اما چه کسانی آنجا مشکل ایجاد می‌کنند؟ یک سری طیف‌های رادیکال هستند که جامعه را تحریک می‌کنند. در کشور ما هم عده‌ای از افراد که می‌توانم بگویم ناآگاه هستند، با تحریکاتی که از خارج می‌شود، گاهی حرف‌هایی می‌زنند که در جامعه تنش ایجاد می کنند. در واقع چیزی که زیبا نیست را ما نباید خیلی روی آن مانور بدهیم و بهتر است که آن را پوشیده نگه داریم. به نظر من حزب عدالت و توسعه به خوبی این مسائل را مدیریت کرده است.

از دوران عثمانی مردم ترکیه روز دهم محرم روزه می‌گیرند و با یک نوع غذای خاص روزه خود را باز می ‌کنند که به آن عاشوره می گویند. درباره این آیین توضیح دهید؟

در ده روز اول ماه محرم، روزه گرفتن مستحب است و کسانی که مایل باشند، ده روز اول را روزه می‌گیرند. در روز عاشورا، غذایی به نام عاشوره تهیه می‌شود. من در کودکی، ریشه و دلایل دینی تهیه این غذا را نمی‌دانستم. بعدها که به مطالعه فلسفه آن پرداختم، دلایل آن را برای فرزندان خودم نیز توضیح دادم.

ریشه این غذا، جدا از وقایع عاشورای سال ۶۱ هجری قمری، به دوران پیش از آن بازمی‌گردد. به عنوان مثال، در روایات آمده است که حضرت آدم در آن روز به زمین هبوط کرده و یا کشتی حضرت نوح به همراه مومنان، در روز عاشورا به خشکی نشسته است.

 فلسفه این غذا این است که می‌گویند آذوقه کشتی حضرت نوح به پایان رسیده بود و از باقی‌مانده تمام کیسه‌ها، هر آنچه که موجود بود غذایی پختند. آن غذا، همان عاشوره ‌ای است که امروزه ما می‌پزیم و معمولاً برای همسایگان نیز می‌بریم. در ترکیه، علوی ها نیز بر اساس عقاید و باورهای خود، در این ایام مراسمی برگزار می‌ کنند. ما نیز این مراسم را گرامی می‌داریم. بسیار زیباست که این آیین‌ها چگونه یک خانواده، محله یا روستا را گرد هم می‌آورند و موجب همبستگی می‌شوند. این همبستگی و زیبایی، از دل همین آیین‌ها برمی‌آید.

در مورد علاقه‌مندی خود به هنرهای سنتی، به ویژه تذهیب، توضیح دهید. چه چیزی شما را به این هنر خاص جذب کرد؟

من پیش از آنکه به هنرهای سنتی روی بیاورم، ابتدا در دانشگاه شروع به تحصیل در رشته نقاشی کردم و حدود دو سال در آن رشته تحصیل کردم. در آن سال‌ها، برای دانشجویی مانند من که از خانواده‌ای دیندار به دانشگاه آمده بود، حضور در آنجا تقریباً غیر ممکن بود. در واقع برخی از استادان رادیکال لائیک یا سکولار برخوردهای مناسبی نداشتند.

آیا به دلیل داشتن روسری و حجاب، با شما برخورد نامناسبی صورت گرفت؟

بله، البته استادانی هم داشتیم که اصلاً توجهی به این نداشتند که دانشجو با چه ذهنیتی آمده است؛ بلکه تفکری باز و نگاهی جهانی داشتند و به همین دلیل با دانشجویان برخورد مناسبی داشتند. فقط دو نفر از استادان من این‌گونه بودند. متأسفانه نتوانستم به تحصیل در رشته نقاشی در آنجا ادامه دهم و بعد هم ازدواج کردم.

شما از من درباره شرایط ضمن عقد پرسیدید و من فراموش کردم به این مورد اشاره کنم که شرط من ادامه تحصیل پس از ازدواج بود و همسرم نیز این شرط را پذیرفت. پس از آنکه صاحب فرزند شدیم و همسرم به عنوان استاد در دانشگاه مشغول تدریس بود، من در رشته زبان و ادبیات عربی پذیرفته شدم.

با توجه به پیشینه‌ ای که در رشته نقاشی داشتم و سپس با آغاز تحصیل در زبان و ادبیات عربی، از ترکیب آنها به خوشنویسی روی آوردم. برای یادگیری خوشنویسی نزد استادی می ‌رفتم و به‌ تدریج یادگیری تذهیب را نیز به آن افزودم. در واقع در مقطعی هم ‌زمان مشغول فراگیری خوشنویسی و تذهیب بودم.

آیا رسم الخط عربی را خوشنویسی می کردید؟

آموزش خط رقعه، که یکی از خطوط سته است، را دنبال می‌ کردم. این خط در دوره عثمانی به ‌طور گسترده در مکاتبات مورد استفاده قرار می‌ گرفت. پس از تکمیل آموزش خط رقعه، از استادم جواز تدریس آن را دریافت کردم. سپس یادگیری خط ثلث را آغاز کردم و آن را تا سطح نهایی به پایان رساندم. اگر یک سال دیگر فرصت داشته باشم و تمرین کنم، استادم جواز تدریس این خط را نیز به من خواهد داد. همچنین، دوره ‌ای کوتاه برای آموزش خط نسخ گذراندم، اما نه به اندازه آن دو خط دیگر. در این میان، استاد اورهان داغلی از استانبول به آنکارا آمده بود و من نزد ایشان هنر شکوفه‌ نگاری یا گل ‌نگاری را آموختم. تذهیب را نیز همزمان با این آموزش‌ها ادامه می ‌دادم.

به نظر شما، هنر تذهیب و ابروباد چه جایگاهی در هنرهای سنتی ایران و ترکیه دارند؟ آیا این دو هنر شباهت‌هایی نیز با هم دارند؟

وقتی به تاریخ ترکیه نگاه می‌ کنیم، می‌ بینیم که پس از اوج‌ گیری قدرت عثمانی در قرن پانزدهم، هنر تذهیب شکل گرفت و به کمال رسید. پیش از آن، نمونه‌هایی وجود داشته که می ‌توان آنها را ریشه‌ های هنر تذهیب دانست. این نمونه‌ ها را می‌توان در آثار مملوکان مصر، دوره ساسانی و حتی میان اویغورها در ترکستان شرقی و منطقه آسیای میانه مشاهده کرد. در آن مکان‌ها نقوشی وجود داشت که با گذر زمان تکامل یافته و پخته ‌تر شدند و در نهایت، در همان قرن پانزدهم و پس از آن، به هنر تذهیب تبدیل شدند.

در این میان، رابطه‌ ای جدی میان هنرمندان ایران و عثمانی برقرار بود؛ به طوری که برخی از هنرمندان ایرانی به عثمانی آمدند و در آنجا فعالیت می ‌کردند، از جمله بابا نقاش.

در دوران سلطان محمد فاتح، سلطان سلیم یاووز و سلطان سلیمان، این روابط به طور جدی وجود داشت. برای نمونه، نسخه اصلی دیوان سلطان سلیمان، معروف به دیوان محبی، توسط هنرمندان ایرانی کتاب آرایی و خطاطی شد. به ‌طور خلاصه، در آن دوران میان هنرمندان مسلمان در شرق و قلمرو عثمانی تبادل هنری گسترده‌ ای وجود داشت و این تجربه هنری یکپارچه بود.

آیا روایت اینکه هنر ابروباد برای اولین بار در هند پدیدار شده است و از هند به ایران و از آنجا به عثمانی انتقال پیدا کرده است صحت دارد؟

این یکی از احتمالاتی است که مطرح می‌شود، اما احتمال دیگری که بیشتر به آن باور دارم، این است که هنر ابر و باد و حتی تذهیب، ریشه‌ ای اویغوری داشته و از آن منطقه به سمت شرق گسترش یافته است. با این وجود، باید در نظر داشت که در آن دوره و در جغرافیای مشترک، در حوزه تجارت و هم در عرصه هنر، مراودات بسیاری وجود داشته است.

در عصر حاضر، چگونه می‌توان هنرهای سنتی مانند تذهیب و ابروباد را احیا کرد و توسعه داد؟

بحث توسعه این هنرها به کنار، در زمینه احیا و زنده نگه داشتن آنها، ما با هنرهایی سروکار داریم که پیشینه‌ ای تاریخی دارند و دارای فنون و رموزی هستند که بسیاری از آنها نه جایی ثبت شده ‌اند و نه حتی از آنها یادداشت‌ برداری شده است، بلکه صرفاً سینه‌ به‌ سینه منتقل شده ‌اند. استاد این رموز را می‌ داند و تنها در صورتی که آنها را به شاگردانش بیاموزد، انتقال پیدا می ‌کنند؛ در غیر این صورت، نزد خود او باقی خواهند ماند.

در هنر تذهیب، اگر رنگ طلا درخشندگی داشته باشد و برق بزند، تذهیب به درستی انجام شده است؛ اما اگر چنین نباشد، آن اثر ضعیف محسوب می ‌شود. حال اگر استادی که تذهیب را به هنرجوی خود یاد می دهد، هنگام آموزش طلا گذاری به درخشندگی طلا توجه نکند، هنرجوی او نیز در این بخش ضعیف خواهد ماند. این مسئله به مرور زمان باعث می‌ شود که هنرهای ما روزبه‌روز نحیف‌تر شوند و دچار فقر دانش گردند.

در هنرهای مدرن مانند آبرنگ یا مجسمه ‌سازی، منابع آموزشی متعددی وجود دارد و در صورتی که استادی نکته ‌ای را بیان نکند، هنرجو می‌ تواند از منابع دیگر بهره ببرد. اما در مورد هنرهایی مانند تذهیب، بسیاری از رموز و تکنیک‌ها به ‌صورت مکتوب ثبت نشده‌اند. من انتقاد جدی به برخی از اساتید دارم که این تکنیک‌ها را یاد نمی دهند و تنها برای خود نگه می ‌دارند. این رویکرد در بلند مدت موجب از بین رفتن یا تضعیف این هنرها می ‌شود. این رموز باید ثبت، منتقل و آموزش داده شوند.

بعد از اینکه آقای حجابی به عنوان سفیر در تهران منصوب شدند، شما هم همراه ایشان به ایران آمدید. با توجه به روحیه اجتماعی که دارید، تا چه اندازه موفق شدید با مردم ایران ارتباط برقرار کنید؟

وقتی اعلام شد که همسرم به‌ عنوان سفیر در ایران منصوب شده و ما باید به این کشور سفر کنیم، برخی از اطرافیان با تعجب می ‌پرسیدند که چطور می‌خواهی به ایران بروی؟ و سخنانی از این دست مطرح می‌ کردند. اما من نه ‌تنها هیچ پیش ‌داوری نسبت به ایران نداشتم، بلکه با دیدگاهی مثبت و لبخندی بر لب به این موضوع نگاه می کردم.

تقریباً بیست سال پیش، همسرم به مدت یک سال در یکی از دانشگاه ‌های ایران تدریس می ‌کرد و من نیز در آن زمان همراه او به ایران آمده بودم. آن موقع نیز با خوشحالی و رویی خندان به ایران سفر کرده بودم. تفاوتی که اکنون نسبت به بیست سال پیش مشاهده کردم، این بود که امروزه افراد بیشتری قادر به صحبت به زبان ترکی استانبولی هستند.

همواره پیوندی عمیق و قلبی میان سرزمین ‌های ما، مردم ما و تاریخ ما وجود داشته است، و من با نگاهی بسیار مثبت به ایران آمدم. برخی کشورها هستند که پس از یک بار سفر به آنجا، تنها می ‌گویید سفر خوبی بود و پرونده‌ اش برای شما بسته می ‌شود. اما برخی دیگر، مانند ایران، چنین نیستند؛ هرچند بار که به آن سفر کنید، باز هم میل بازگشت دارید و با خود می‌گویید می‌ خواهم شهرهای دیگری از این کشور را ببینم.

ما همین دو ماه پیش در نیشابور بودیم. هنگام بازگشت به همسرم گفتم که این سفر برای من کافی نبود و باید دوباره به نیشابور بیایم و آنجا را به ‌درستی بگردم. به اصفهان و چند شهر دیگر هم سفر کرده‌ ام و همچنان دوست دارم بار دیگر اصفهان را ببینم.

ایران برای من چنین جایگاهی دارد. چندی پیش، در گفت‌وگویی با یکی از همکاران در سفارت، او به من گفت شما انگار ایران را واقعاً خیلی دوست دارید، یعنی هیچ تصویر منفی ‌ای از ایران در ذهن شما نیست؟ به او گفتم اگر کسی بخواهد به دنبال نکات منفی بگردد، در کشور خودش هم نکات منفی پیدا می ‌شود.

من عادت دارم همیشه نیمه پر لیوان را ببینم، زیرا این کار به من حس بهتری می ‌دهد و باعث می ‌شود خود را خوشبخت‌ تر احساس کنم. در ایران، انگار در کشور خودم هستم و هیچ احساس غربت یا غریبی ندارم و از بودن در ایران لذت می‌برم.

کدام یک از آداب و رسوم ایرانی که مشاهده کردید، برای شما جذاب ‌تر بوده است؟

در گذشته، عید نوروز در ترکیه حتی بُعدی سیاسی پیدا کرده بود و صرفاً به‌ عنوان یک مراسم سیاسی برای یک طیف خاص تلقی می ‌شد. در مناطق شرقی ترکیه، کردها نوروز را جشن می ‌گرفتند و در مناطقی که ما حضور داشتیم، این عید بیشتر جنبه‌ ای سیاسی داشت. طی ده تا پانزده سال گذشته، این ذهنیت تغییر کرده و گرامیداشت نوروز به ‌تدریج به یک عید همگانی تبدیل شده است.

زمانی که به ایران آمدم، نوروز برایم بسیار جذاب بود و دیدگاهم نسبت به آن کاملاً تغییر کرد. متوجه شدم که نوروز ارتباطی با سیاست ندارد، بلکه جشنی کهن است که در ایران با جدیت و شکوه برگزار می ‌شود. اتفاقاً چند شب پیش با همسرم در حال شمردن آیتم‌های سفره هفت ‌سین بودیم. اینکه در نوروز خانواده‌ها گرد هم می‌ آیند، برایم بسیار دل‌ نشین و جالب است و باعث شد ذهنیتم که در آن دوره نسبت به نوروز شکل گرفته بود، تغییر کند.

به نظر شما کدام غذاهای ایرانی به ذائقه مردم ترکیه نزدیک‌تر است؟ کدام یک از غذاهای ایرانی را به خوبی درست می‌کنید؟

من تعدادی از غذاها را یاد گرفته ‌ام، اما تاکنون فرصت نکرده ‌ام آنها را بپزم و فقط دستور پختشان را دریافت کرده ‌ام. در مورد اینکه کدام غذاهای ایرانی به غذاهای ترکیه‌ ای شباهت دارند، باید بگویم که اینجا غذاهایی داریم که تقریباً مشابه آنها در ترکیه نیز هستند. برای مثال، شما کباب کوبیده دارید که شبیه آدانا کباب ما است.

در مورد ذائقه، به نظر من انسان باید طیف سلیقه‌ غذایی خود را کمی گسترده ‌تر کند و نسبت به امتحان کردن غذاهای مختلف باز باشد. برخی افراد در این زمینه بسیار بسته عمل می‌ کنند که در نهایت خودشان را از تجربه‌ های جدید محروم می کنند. اما در خانواده‌ ما، دیدگاه مثبتی نسبت به امتحان کردن غذاهای جدید وجود دارد. چند وقت پیش در تهران، به یک رستوران چینی رفتیم تا غذاهای آنجا را نیز امتحان کنیم و حتی زمانی که برای نخستین بار به ایران آمدم از تجربه غذایی جدید لذت بردم.

من الان زعفران را خیلی دوست دارم، اما در ابتدا طعمش برایم کمی غریب بود. یک روز غذایی خوردیم که در آن زعفران بود، سپس بستنی سفارش دادیم که دیدم در آن هم زعفران استفاده شده است. اما حالا خودم هم به شدت زعفران را دوست دارم و دیگر طعمش برایم عجیب نیست. الان خودمان هم در خانه چای زعفرانی درست می کنیم. هیچ غذای ایرانی تا به حال نبوده که از آن خوشم نیامده باشد. در مورد درست کردن کباب هم باید بگویم که این کار به نوعی یک فعالیت مردانه است و آقایان باید آن را یاد بگیرند. من هم اگر فرصت کنم، حتما غذای ایرانی درست خواهم کرد.

دشوارترین خاطره دوران زندگی تان مربوط به چه زمانی می شود و چگونه آن بحران را مدیریت کردید؟

به نظر من زندگی مثل یک چرخ آسیاب است که انگار شما روی آن قرار دارید. یک دور شما را پایین می ‌آورد و در دور بعد شما را بالا می ‌برد. زندگی به طور کلی پر از بالا و پایین‌ های زیاد است. یکی از سخت ‌ترین تجربیات من در زندگی، فوت برادر کوچکترم در دوران کرونا بود. این فقدان برای ما بسیار سخت بود، زیرا در زمان از دست دادن نزدیکان، آدم با سردی و واقعیت مرگ روبرو می‌ شود.

در میان نزدیکان، مرگ خواهر و برادر تفاوت زیادی با بقیه دارد. مرگ پدر و مادر به گونه‌ ای متفاوت است، مرگ همسر ممکن است تأثیری متفاوت بگذارد، ولی حسی که مرگ خواهر و برادر در انسان ایجاد می‌ کند، به‌ طور کلی متفاوت است؛ چون شکل رابطه با خواهر و برادر نوع دیگری است. من می ‌دانستم که مادرم با آن برادرم بیشتر از بقیه بچه‌ ها انس و الفت داشت. با مرگ برادرم، هم درد فقدان برایم سنگین بود و هم از این بابت ناراحت بودم که فرزندی که مادرم بیشترین انس را با او داشت، فوت کرده است و احتمالاً بیشتر احساس تنهایی خواهد کرد.

وقتی ما به زندگی نگاه می کنیم، زندگی دو تا چهره دارد؛ یک بخش آن زحمت است و یک بخش آن رحمت. هر جایی که این رحمت پیش می آید اساسا قبل از آن یک زحمتی طی شده است. این برای همه یکسان است یعنی هیچ جایی نیست که یک نفر بگوید من زندگی را فقط با خوشی و رحمت گذراندم و یا بالعکس. در آخرت است که این دو صف از هم جدا می شود و یک عده پیراهن رحمت می پوشند و عده ای دیگر پیراهن زحمت. در دنیا این دو در کنار هم هستند و مدام بین این دو در رفت و آمدیم. تجربه فوت برادرم برای من خیلی سخت بود. حتی زمانی که او در بیمارستان بود ما این اجازه را پیدا نکردیم که در کنار او باشیم. من از خانه برای او دعا می خواندم و این یک مقدار من را آرام می کرد.

با همسران کدام دیپلمات‌ها در تهران ارتباط نزدیکتری دارید؟ به همسران سایر سفرا در زمان حضورشان در ایران چه توصیه‌ای دارید؟

من چون قبلاً فعالیتی داشتم و با تمام ابزار و وسایل کارم به ایران آمده بودم، وقت زیادی نداشتم که ندانم چگونه آن را پر کنم، به‌ ویژه که بخواهم به دنبال دوستان و آشنایان جدید بگردم.

وقتی به خانه می ‌روم، میز کارم آماده است و مشغول انجام کارهای خودم هستم. همین امر باعث شده که ارتباطم با سایر همسران دیپلمات‌ها کمتر باشد. به‌ویژه در اوایل ماموریت همسرم که به‌ طور مرتب به ترکیه می ‌رفتم و بازمی ‌گشتم و مدت زیادی در ایران نمی ‌ماندم.

در مدت حضورم در ایران نیز همان طور که گفتم، بیشتر مشغول کار خودم هستم. آن اوایل همسر سفیر آلمان ما را دعوت کرد و من نیز رفتم و از او تشکر کردم، اما خیلی ارتباط صمیمانه ای شکل نگرفت. در مراسم‌ ها با برخی از همسران سفرا که می‌ شناسم، صحبت می ‌کنم، اما بیشتر با همسران سایر همکاران سفارت در همین حد ارتباط دارم. این مقدار برای من کافی است و به من انرژی می‌ دهد.

ما ضرب المثلی داریم که می ‌گوید لباس من باید اندازه خودم باشد. ممکن است توصیه من برای همسران دیپلمات ها مناسب نباشد، اما چیزی که خودم تجربه کرده‌ ام را می ‌خواهم با آنها به اشتراک بگذارم. ایران سرزمین شعر، ادبیات و هنر است، پس از این فرصت که در اینجا هستید استفاده کنید و از آن بهره ببرید.

در پایان اگر نکته ای مغفول باقی مانده که تمایل دارید به آن اشاره کنید خوشحال می شوم که بفرمایید.

من فقط از شما تشکر می کنم.

  • facebook
  • googleplus
  • twitter
  • linkedin
  • linkedin
  • linkedin